تبليغاتX
گامی به سوی آرامش
 

زندگی از دیدگاه بزرگان :
( جان کانفیلد ) زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست
حکایت است که امام علی ( ع ) می فرمایند :
من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا . از ایشان پرسیدند مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است ؟ فرمودند دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و شهوت است و زندگی نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد .
زندگی سخت ساده است !
خطر کن ٬ وارد بازی شو
چه چیزی از دست می دهی ؟
با دستهای خالی آمده ایم
و با دستان تهی خواهیم رفت
نه ٬ چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم ٬ تا تارانه ای زیبا بخوانیم
و فرصت به پایان خواهد رسید
آری ٬ این است که هر لحظه غنیمتی است
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند ؟
شاید آخرین لحظه باشد .
( اوشو )
به یاد داشته باشیم
زندگی یک مکتب است
برخی از درسها را باید بر آسمان نوشت
تا همه آن را بشنوند و بفهمند
( رام داس رو رو )
اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم
اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم
اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد
آنگاه زندگی ام بیهوده نبوده است .
( امیلی دیکسون )
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هر گامش
ترنم لحظه ها جاری است
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود
( نانسی سیمس )
( توماس هاکلی ) زندگی شما از مجموعه عادات شما تشکیل یافته است . هر چه عادات شما بهتر و نیکوتر باسد ٬ زندگی شما هم عالی تر و زیباتر خواهد بود بکوشید به عاداتی معتاد شوید که مایلید بر زندگی شما حکم فرما باشد !
زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است
و آدمی چه دیر میفهمد ٬ انسان یعنی عجالتا !! ( سهراب سپهری )
( مارسل پیره ور ) وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد دلیل آن است که شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید !
زندگی آن چیزی است که خود تصور میکنید
در بیمارستانی دو بیمار ٬ در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود ٬ بنشیند . ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها در مورد همسر ٬ خانواده و دوران سربازی شان صحبت میکردند و هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف میکرد . پنچره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت ٬ مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند . درختان کهن و آشیانه پردندگان به شاخسارهای آن تصویر زیبایی را بوجود آورده بود . همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ٬ هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و لبخندی بر لبانش می نشست نشان از احساس لطیفی بود که با تصور کردن این مناظر در دل او بوجود آمده بود .
هفته ها سپری میشد و دو بیمار با این مناظر زندگی میکردند . یک روز مرد کنار پنجره مرد و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر زیبا را با چشمان خودش و به یاد دوستش ببیند . همین که نگاه کرد ٬ باورش نمی شد . چیزی که می دید غیر قابل قبول بود . یک دیوار بلند ٬ فقط یک دیوار بلند ! همین . مرد حیرتناک به پرستار گفت که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد ٬ پس چی شده ؟ پرستار به سادگی گفت ولی آن مرد کاملا نابینا بود !
شما چه فکر میکنید ؟
زندگی از دیدگاه شما به چه معنی است ؟
آیا شما میتوانید دیواری آجری و بلند را باغ سرسبز و شادی تصور کنید ؟ اگر بلی چگونه و اگر خیر چرا ؟


چهارشنبه ششم آبان 1388 |

اگزیستانسیالیسم مکتب مسئولیت و آگاهی

ژان پل سارتر فیلسوف اواخر قرن نوزدهم و بنیانگذار مکتب اگریستانسیالیسم بوده که در حال حاضر مکتب او پیروان زیادی به خصوص د میان قشر تحصیل کرده و روشنفکر اروپایی ٬ آمریکایی و حتی  آسیایی دارد . سارتر در مکتب اگریستانسیالیسم یا مکتب اصالت وجود می گوید :

خداوند که جهان هستی را آفرید قبلا یک ماهیتی از کوه ٬ دریا ٬ درخت ٬ اسب ٬ سگ و خلاصه از تمامی آفرینش در ذهنش بوده و بعد بر اساس آن ماهیت ٬ دست به خلقت زده است .

به طور مثال ماهیت سگ را که پارس میکند ٬ وفادار است و نگهبان خوبی است ٬ همزمان با خلقت وجود او می آفریند . به تعبیری دیگر ٬ در این خلقت ٬ ماهیت و وجود در یک زمان آفریده شده اند . اما در مورد انسان مسئله بطور کلی متفاوت است . یعنی خداوند اول وجود انسان را آفرید بدون آنکه ماهیت او را بسازد و صفت یا خصوصیاتی را در آن بنیان نهد . بنابراین ٬ این انسان است که انسان بودنش را به اراده خویش می سازد و آفریننده ی خویش است و به تعبیری دیگر ٬ انسان آینده خویش است . یعنی آینده انسان قبلا در ذهن سازنده اش پیش بینی نشده است بلکه آینده اش را خودش خواهد ساخت و این تفکر دو احساس را ( که اساس مکتب سارتر می باشند ) در انسان بیدار میکند .

دلهره شدید

مسئولیت شدید

در مکتب سارتر اساس بر آزادی انسان نهاده شده است زیرا کسی که به جبر معتقد است دیگر مسئولیتی ندارد و مجبور هرگز مسئول نخواهد بود و یکی از فضایل این مکتب اعتراف به آزاد بودن سپس به آگاه بودن است . در این مرحله انسان دچار دلهره شگرفی میگردد که این دلهره ٬ دلهره ی عریزی است . بر همین اساس سارتر میگوید اگر یک افلیج قهرمان دو نشود ٬ مقصر خود اوست .

حال که فهمیدیم تا چه حد آزاد و مختار هستیم میتوانیم راه خود را انتخاب کنیم و جایگاه خود را در زندگی رقم بزنیم . ولی در این انتخاب باید بسیار هوشیار بود چرا که زندگی یک جاده یک طرفه است و فقط یک بار حق انتخاب داریم . برای انتخاب راه باید مقصد را در ذهن خویش به تصویر بکشیم . ما که هستیم ؟ کجا میخواهیم برویم ؟ و برای چه ؟ یقینا با تصویر ذهنی که از خویش داریم راه خود را انتخاب میکنیم و فردای خود را میسازیم . به عقیده دکتر شریعتی در پیش پای انسان سه راه برای انتخاب وجود دارد و ما مختاریم هر کدام را که میخواهیم برگزینیم .

ایست ! این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده : پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی

                                                                                                                  ( دکتر شریعتی )

 هدفمند بودن و جهت دار اندیشه کردن چیست ؟

تصور کنید به رستورانی می روید . پیشخدمت می پرسد چی میل میکنید ؟ اگر بگویید نمی دانم چه می شود ؟ پیشخدمت فکر میکند شما یا جاهلید یا غافل و عذر شما را می خواهد . پیشخدمت زندگی نیز با ما اینگونه رفتار میکند . اگر دارای ایده و تفکر مشخصی نباشیم ٬ اگر جهت دار و  هدفمند از زندگی چیزی نخواهیم ٬ او نیز چیزی به ما نخواهد داد .

اگر سوار یک تاکسی شوید و هنگامی که راننده پرسید کجا می روید و به او بگویید خیابان شریعتی ٬ نه نه ! به خیابان فاطمی ولی نه ٬ به خیابان حافظ . راننده تاکسی فورا عذر شما را می خواهد زیرا تصور میکند شما اندکی کم دارید !! تاکسی زندگی ما نیز ما را به جایی نخواهد برد اگر آدرس مشخص و معینی به او ندهیم .

قطعه ای از داستان آلیس در سرزمین عجایب :

زمانی آلیس به جایی می رسد که هر راه به سویی می رود و او نمی داند به کدام جهت برود . از همراه خود ٬ گربه ٬ راهنمایی میخواهد و از او میپرسد

ممکن است به من بگویی که از اینجا کدامین راه را در پیش گیرم ؟

گربه میگوید بستگی دارد که دلت بخواهد به کجا بروی

آلیس جواب می دهد من چندان اهمیتی نمی دهم که به کجا

گربه میگوید پس دیگر فرقی نمی کند که از کدام راه بروی !!

چند پند از بزرگان

 چیزی را می یابیم که انتظارش را داریم و چیزی را بدست می آوریم که تقاضا میکنیم .

                                                                                                                   ( آلبرت هابارد )

ارزش انسان به چیزی که بدست می آورد نیست بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن  است

                                                                                                              ( جبران خلیل جبران )

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست . بلکه درست بالعکس ٬ انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس میکند انسان است و ه چقدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد ٬ او آدم تر است . آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که میخواهیم باشیم ٬ وصعت آن فاصله٬ محک میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است .

                                                                                                                    ( دکتر شریعتی )

حال که هدفمند ٬ جهت دار ٬ آگاه اندیش و هوشمند هستیم یقینا میتوانیم خود و به دستان خود جایگاه خویش را دز زندگی معلوم سازیم و با قلم آگاهی بر سینه سپید فرداهای سبز خویش به جای سرنوشت بنویسیم عقل نوشت ! و با آگاهی از مسئولیت خطیر خویش در این بیکران هستی سفر زندگی را آغاز کنیم . مقصد ( که همان نیمه گمشده ی ماست ) برایمان شفاف ٬ مشخص و روشن است و آرزوهایی که حکم مسیر را برایمان دارند در پیش رویمان جاریند اما اشتباه نگیریم ٬ مسیر را با مقصد . این چیزی است که غالب ما ناخودآگاه با یکدیگر اشتباه میگیریم . به جای آنکه به مقصد بیاندیشیم در مسیر متوقف می شویم . تصور کنید شخصی میخواهد به اصفهان برود اما در بین راه پیاده شده و محدوده خویش را چراغان کند و محو زیباییهای آن شود . این شخص مقصد را فراموش کرده و در مسیر متوقف مانده !!!

  شما چه فکر میکنید ؟

آیا شما می دانید در چه جایگاهی از زندگی قرار گرفته اید ؟ ( پاکی ٬ پلیدی ٬ پوچی )

آیا شما هدف زندگی خود را انتخاب کرده اید ؟ اگر خیر چرا و اگر بله چگونه ؟

آیا شما مطمئن هستید که در مسیر رسیدن به مقصد متوقف نمانده اید ؟

چهارشنبه ششم آبان 1388 |

 
 
به آرامی آغاز به مردن ميکنی

اگر سفر نکنی، اگر چيزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن ميکنی زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن ميکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهميشه از يک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی...

به آرامی آغاز به مردن ميكني اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای روياها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل يکبار در تمام زندگيت

برای مصلحت انديشی بروی.

به آرامی آغاز به مردن ميكني امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری بکن! امروز مخاطره کن! نگذار که به آرامی بميری... شادی را فراموش نکن!


 




چهارشنبه ششم آبان 1388 |

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...


سه شنبه هفتم مهر 1388 |
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!


سه شنبه هفتم مهر 1388 |
  
باتو، همه‌ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می‌کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من‌اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من‌اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می‌خواباند
ابر، حریری است که برگاهواره ی من کشیده‌اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه‌ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می‌کند
باتو،  سپیده‌ی هرصبح بر گونه ام بوسه می‌زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می‌زند
باتو، من با بهار می‌رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می‌شوم
باتو، من درشیره‌ی هر نبات می‌جوشم
باتو، من در هر شکوفه می‌شکفم
باتو، من در طلوع لبخند می‌زنم، در هر تندر فریاد شوق میکشم، درحلقوم مرغان عاشق می‌خوانم در غلغل چشمه ها می‌خندم، در نای جویباران زمزمه می‌کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می‌نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی‌کسی، غرقه‌ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من‌اند و پرندگان خواهران من‌اند وگلها کودکان من‌اند و‌اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من‌اند وب وی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش‌ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من‌اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می‌بینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می‌آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من‌اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته‌اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خود به کینه می‌فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده‌اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده‌اند و بر گردنم افکنده‌اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می‌بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت‌اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده‌ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می‌کند
بی تو، من با بهار می‌میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می‌گریم
بی تو، من در شیره‌ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می‌کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می‌افتم. بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می‌خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می‌برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده‌ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره‌ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،  پیک و پیغامی‌نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من‌اند. 
 
 
 
منبع: forum.love30t.com


دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 |

 
 

بیشتر ما خودمان را چنین متقاعد مى كنیم كه با ازدواج كردن زندگى بهترى خواهیم داشت، وقتى بچه دار شویم بهتر خواهد شد و با به دنیا آمدن بچه هاى بعدى زندگى به مراتب بهترمى شود، اما وقتى مى بینیم كودكانمان به توجه و مراقبت مداوم نیازمندند خسته مى شویم و بهترین راه را آن مى دانیم كه صبر كنیم تا آنها بزرگ تر شوند. فرزندانمان كه به سن نوجوانى مى رسند باز كلافه مى شویم چون مرتب باید با آنها سرو كله بزنیم اما بى تردید وقتى بزرگ تر شوند خوشبخت خواهیم شد و با خود مى گوییم صبر و شكیبایى كلید حل این مشكلات است. گاه امیدواریم كه همسرمان رفتارش را عوض كند و زندگیمان بهتر شود. اگر یك خودروى شیك تر داشته باشیم و یا بچه هایمان ازدواج بكنند، … و در نهایت بازنشسته شویم.

واقعیت این است كه براى خوشبختى و سعادتمندى هیچ زمانى بهتر از همین الان وجود ندارد در غیر این صورت زندگى همواره پر از چالش و فراز و نشیب است. بهتر این است كه این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم كه با وجود همه این مسایل، شاد و خوشبخت زندگى كنیم. گمان مى كنیم كه زندگى همان زندگى دلخواه، هنگامى شروع مى شود كه همه موانع سر راهمان كنار بروند، مشكلى كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم مى كنیم، بدهى هایى كه باید بپردازیم، كارى كه باید تمام كنیم و … است، پس از همه اینها زندگى ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود بعد از آن كه همه اینها را تجربه كردیم تازه متوجه مى شویم كه زندگى همین چیزهایى است كه ما آنها را موانع برمى شمردیم. همه بزرگان مى گویند جاده اى به سوى خوشبختى وجود ندارد چرا كه خوشبختى خود همین جاده است. براى شروع یك زندگى شاد و سعادتمند لازم نیست كه در انتظار بنشینیم.

در انتظار فارغ التحصیل شدن، كاهش وزن، افزایش وزن، شروع به كار، ازدواج، رفتن به مرخصى، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یك ماشین نو، بازپرداخت قسط ها، بهار، تابستان و پاییز و زمستان، اول ماه و آخر ماه، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون و … از میان این همه كار خوشبختى یك سفر است نه یك مقصد بنابراین به خالق هستى بیندیشید و از لحظه لحظه هاى زندگیتان لذت ببرید.

حال به این ۴ پرسش پاسخ دهید :
اول ۵ نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
۲- برنده هاى پنج جام جهانى آخر را نام ببرید.
3- آخرین ده نفرى را كه جایزه نوبل بردند چه كسانى بودند؟
۴- آخرین ده بازیگر برتر اسكار را نام ببرید.
به خودتان زحمت ندهید تقریبا هیچ كس این اسامى را به خاطر نمى آورد. از یاد نبریم كه روزهاى تشویق به پایان مى رسند و برندگان اسكار به زودى فراموش مى شوند و …
 
اكنون به این پرسش ها پاسخ دهید :
۱- نام سه نفر از معلمان خود را كه در تربیت شما موثر بوده اند به خاطر آورید.
۲- سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نیاز به شما كمك كردند، نام ببرید.
۳- به یاد بیاورید افرادى كه با مهربانى هایشان بدون چشمداشت زندگى را برایتان معنا بخشیده اند.
اكنون ماجرا ساده تر شد، این طور نیست؟ افرادى كه جایى مهم در زندگیتان دارند، در واقع هیچ ارتباطى با «ترین ها» ندارند، ثروت و اموال بیشترى ندارند، بهترین جوایز را نبرده اند.
آنها كسانى هستند كه به فكر شما و مراقبتان بوده اند، همان هایى كه در همه حال و شرایط، كنار شما مى مانند. كمى بیندیشید زندگى كوتاه تر از آن است كه فكرش را بكنید. بیشتر شما و ما در زمره مشهورترین نیستیم و قرار هم نیست كه باشیم و از اعماق درونمان مى دانیم كه در زندگى چیزهاى مهم ترى از برنده شدن نیز هست. مهم ترین چیز در زندگى كمك به دیگران براى برنده شدن است حتى اگر به بهاى آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه اى باشد كه ما در آن شركت داریم.


دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

 

آن‌چه در زیر می‌خوانید، از زبان «هلن کلر‌» بانوی نابینا و ناشنوای مشهور جهان می‌باشد:

صبح روزی را به‌خاطر می‌آورم که برای اولین‌بار از معلمم معنی کلمه‌ی «دوست‌داشتن» را پرسیدم. البته تا آن زمان، کتاب‌های زیادی مطالعه نکرده بودم. آن‌روز تعدادی گل بنفشه را که در باغ پیدا کرده بودم، پیش معلمم خانم «سالیوان» بردم.

او مرا در آغوش کشید و با انگشت خود کف دستم نوشت: من «هلن» را دوست دارم.

من از او پرسیدم: «دوست‌داشتن چیست؟» او با انگشت به قلبم که در حال تپیدن بود، اشاره کرد و گفت: «این‌جاست.» حرف‌های او مرا خیلی گیج کرده بود زیرا تا آن زمان، معنی چیزهایی را می‌فهمیدم که بتوانم آن‌ها را لمس کنم. من گل‌های بنفشه را که در دست او بود، بوییدم و به‌آرامی از او پرسیدم: «آیا دوست‌داشتن،‌ رایحه‌ی‌‌ دل‌انگیز گل‌هاست؟» معلمم گفت: «نه»

دوباره به فکر فرورفتم. خورشید در حال تابیدن بود. ‌با دست به سمت خورشید اشاره کردم و پرسیدم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» به‌نظرم ممکن نبود چیزی زیباتر از خورشیدی که با گرمای خود باعث رشد و تعالی تمامی موجودات می‌شود، در دنیا وجود داشته باشد اما خانم «سالیوان» سرش را تکان داد و من به‌طور کامل گیج و مبهوت و ناامید بودم. برای من خیلی عجیب بود که معلمم نمی‌توانست دوست‌داشتن را به من نشان دهد.

یک یا دو روز بعد، مشغول بازی با چند مهره بودم و سعی‌می‌کردم ابتدا دو مهره‌ی بزرگ سپس سه مهره‌ی کوچک را به‌صورت قرینه و متوالی به نخ بکشم. ابتدا اشتباهات زیادی می‌کردم اما خانم «سالیوان» با صبر و حوصله به من کمک می‌کرد‌ تا مهره‌هایی را که به اشتباه وارد کرده بودم، بیرون‌آورم. در انتها متوجه یک اشتباه بزرگ در توالی مهره‌ها شدم و برای یک لحظه فکرم را به درس متمرکز کردم و این‌که چگونه باید مهره‌ها را به‌طور صحیح مرتب کنم.

خانم «سالیوان» انگشتش را روی پیشانی‌ام گذاشت و نوشت «فکر‌کن». در یک آن فهمیدم آن کلمه، نام یک روندی است که در ذهن من می‌گذرد. این اولین تجربه‌ی من در یادگیری یک فکر انتزاعی بود. با این طرز فکر، ‌مدت زیادی سعی‌می‌کردم معنی دوست‌داشتن را بفهمم. آفتاب، هر روز زیر ابر بود و تابش مختصری وجود داشت.

ناگهان خورشید از پشت ابر بیرون آمد و به‌طور‌کامل درخشید. دوباره از معلمم سؤال کردم: «آیا این دوست‌داشتن نیست؟» او جواب داد: «عشق، مانند ابر در آسمان است قبل از این‌که خورشید بیرون بیاید.»

بعد به زبانی ساده‌تر که من در آن زمان ‌احتمالاً ‌آن‌را نفهیدم، توضیح داد: «تو می‌دونی که نمی‌تونی ابرها رو لمس کنی اما بارون رو احساس می‌کنی و می‌دونی که گل‌ها و زمین تشنه، چه‌قدر خوشحال می‌شن اگه پس از یک روز آفتابی، بارون بیاد.

دوست‌داشتن هم مانند ابر است. تو نمی‌تونی اونو لمس کنی اما می‌تونی وجودشو توی هر چیزی احساس کنی. بدون دوست‌داشتن، تو خوشحال نخواهی بود و دوست نداری ‌بازی کنی.»

حقیقتی زیبا بر من آشکار شد. بین من و انسان‌های دیگر، خط‌وط نامرئی به‌نام دوست‌داشتن وجود دارد.


چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |

 
 
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........
عاشق آنكه تو را مي خواهد.......
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد.........
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد


پنجشنبه دوازدهم دی 1387 |

 

برای دیدن مدل های مو به ادامه ی مطلب بروبد..




ادامه مطلب
شنبه هفتم دی 1387 |



ادامه مطلب
شنبه هفتم دی 1387 |

 
 
خارق‌العاده‌ترین و بزرگترین پل آبی آلمان(+عکس)

این خبر خیلی قدیمی است ولی هنوز متحیر کننده است. ساخت پل آبی آلمان، حدود 6 سال به طول انجامید که با هزینه‌ای حدود نیم میلیارد یورو ساخته شد تا بتواند بندر درون مرزی برلین را به ساحل رودخانه راین متصل کند. در این پروژه به عنوان بزرگترین پل آبی که طول آن به 1 کیلومتر و 918 سانتی‌متر می‌رسد.
 
 
در ساخت این وان بزرگ که بر فراز رودخانه الب برای عبور و مرور کشتی‌ها ساخته شده‌است حدود 24000 متر مربع فولاد و 68000 متر مکعب بتن به کار رفته است.
 
 
این پل به قایق‌های با طول زیاد اجازه عبور می‌دهد گاهی این قایق‌ها و برخی کشتی‌های باربر توانایی عبور از الب را ندارند. ولی هنگامی که نشانگر میزان آب به حداقل برسد این کشتی‌ها نمی‌توانند از روی این پل بگذرند چون به کف پل کشیده می‌شوند.
"مانفرد استاپل" وزیر راه‌و‌ترابری آلمان در جشن مراسم افتتاحیه این پل گفت: "این برای ما خیلی مهم است که در ساخت راه‌های آبی برای کاربری‌های صنعتی به عنوان یک محیط دوستانه و امن، ایجاد جذابیت کنیم".


گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ

منبع: fardanews.com


شنبه هفتم دی 1387 |
پروفسور فریبرز ناطقی الهی، استاد مهندسی زلزله و سازه گفت: در صورت وقوع زلزله در تهران نزدیک به شش میلیون نفر کشته خواهند شد.



ادامه مطلب
شنبه هفتم دی 1387 |



ادامه مطلب
چهارشنبه چهارم دی 1387 |
     آن قدر قوي باش كه بتواني با روزگار روبه رو شوي .

    آن قدر ضعيف باش تا قبول كني كه نمي تواني همه كارها را به تنهايي انجام دهي .

     در مقابل كساني كه به كمك تو احتياج دارند، بخشنده باش .

     در مورد نيازهاي شخصي ات صرفه جو و قانع باش .

     آن قدر عاقل باش تا قبول كني كه در مورد همه چيز آگاهي نداري .

     آن قدر ساده باش كه به معجزه اعتقاد داشته باشي .

     شادي هايت را با ديگران تقسيم كن .

     در غم و اندوه ديگران شريك شو .

     راهنماي افرادي باش كه راه خود را گم كرده اند .

     هنگامي كه ترديد داري پيرو كساني باش كه به موفقيت رسيده اند .

    اولين كسي باش كه به رقيب پيروزت تبريك مي گويي .

     آخرين كسي باش كه از رفيق شكست خورده ات انتقاد مي كني .

     براي اين كه دچار اشتباه نشوي،از جايي كه قدم بعديت را مي گذاري مطمئن شو .

     از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروي .

     با كساني كه به تو عشق مي ورزند ، مهربان باش .

     و بالاتر از همه ، خودت باش.



چهارشنبه چهارم دی 1387 |

برای خواندن بقیه ی متن به ادامه ی مطلب بروید




ادامه مطلب
دوشنبه دوم دی 1387 |

 

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.

2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3-وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.

4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام می‌شود.

6-حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.

7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!


دوشنبه دوم دی 1387 |



ادامه مطلب
دوشنبه دوم دی 1387 |

 

از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!...
هرکسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!



یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |



ادامه مطلب
سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |